مدح و منقبت امیرالمؤمنین علی علیهالسلام
از چشمهسار عرفان هركس وضو ندارد در سجـدهگاه عـشقـت آبی به رو ندارد گر نیسـت آشـنـایت سـرگـشـتـه ولایت دل نیست دل به جانت جان میل او ندارد شب تا سحر نخـفـتـم با مـاه راز گـفـتم چشمم به دور هجران با خواب خو ندارد از اشك پـرورانـدم در دل گل خـیالـت این آب را طـبیعـت در هیچ جـو ندارد با گـل، گـل خـیـالـت تا روبـرو نمـودم گل شد خجل كه با تو او رنگ و بو ندارد از یك نگاه چـشمت مـسـتند عـاشـقانت ساقی نگر كه در كف جام و سبو ندارد هر كس كـند حـدیـثی از دلبری ولیكن جـز با خـیال رویت دل گـفـتگـو ندارد جـویند عـاشـقـانت از هر دری نشانت هستی تو در دل من این جستجو ندارد رو تافتی ز گلشن با سرو گفت سوسن از پشت سر ببینش «گل پشت و رو» ندارد در سینه محبان بس رازها نهـفته است عشق است این، كه گوید راز مگو ندارد هر ذره از وجـودم نالد ز درد هجران این نالـههای سوزان نی در گـلو ندارد خورشید هر سحرگه آید به پای بـوسی مه نیز در شب آید كاو روز، رو ندارد دردی كه از تو آید هرگـز دوا نخواهد زخـمی كه از تو باشد میل رفـو ندارد گردون شبیه حسنت در شش جهت نیابد گیـتـی مثـال رویت در چـارسـو ندارد گر نیستی تو جانان جان دلبری نجوید ور نیست شوق وصلت دل آرزو ندارد دلـداده جـمـالـت دیــدار گـل نـخــواهـد زیباست گل ولیكن آن روی و مو ندارد هر چند نغمهخوان شد دورش به سر نیامد دل در محـیط عـشقـت اقـبال قـو ندارد محرم نه در حریمت ای كعـبۀ حقـیقت از چشمۀ بصیرت هر كس وضو ندارد گوی سبق ز «عابد» خواهد رقیب بردن خالیست عرصه امّا چوگان و گو ندارد |